تبليغاتX
آییتا

آییتا

در این مکان داستان ها و طنزها و سایر نوشته های مصطفی فرامرزیان موجود می باشد!

در توهم رسيدن به رابطه‌ي درست‌ودرمان‌ايم. مثل نياز به تخم‌مرغ‌هاي خيالي وقتي اساسن مرغي وجود ندارد!

(باز هم آنی هال..باز هم وودی آلن)

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 9:35  توسط مصطفی  | 

هروقت از كنار روابط عمومي رد مي‌شد، با يك بغل كاغذ و سند، سرش مي‌آورد داخل و با لهجه شيرازيش مي‌گفت:

-چطووري مصطفا؟ چه حال... چه احوال؟ روبراهي؟

براي منِ هميشه كسل بي‌حوصله، رفتن به خزانه و ديدن حسن هميشه لذت‌بخش است (بود). اينكه يكي باشد كه هميشه تحويلت بگيرد. كه خنده از لبش دور نشود. كه هميشه بشود سربه‌سرش گذاشت. كه هميشه سربه‌سرت بگذارد.

كفش اسپورت بسكتبالي كه مي‌پوشيد بهش گير مي‌دادم: حسن خدائيش اينو از كجا آوردي؟!

-والله خودم خريدم! بخاطر كمردردمه.

-با چي تميزش مي‌كني كه هميشه برق مي‌زنه!؟

-با آب!

رئيس هيئت كوهنوردي است (بود). كوهنورد حرفه‌اي است (بود). گفتم حسن بيا بسكتبال. اومد. هميشه زودتر از همه تو سالن بود و با اون قدوقواره لاغرش مشغول دويدن دور سالن بود.

سرپرست تيم بسكتبال شد و رفتيم المپياد. بيشتر از بازيكن‌ها برا حتا جزئي‌ترين كارهاي تيم دوندگي مي‌كرد. قهرمان شديم.

آخرين بار تو سالن تيراندازي توحيد ديدمش. با خانم و بچه‌هاش اومده بود تمرين تيراندازي.

-كجايي حسن؟ چرا نمي‌آي تمرين بسكتبال؟

-به خدا گيرم مصطفا. تازه از تهران برگشتم. پيگير كاراي مالي شركتم.

هميشه پيگير است (بود). قول داد كه بياد تمرين. با سهيل كُري مي‌خوندن كي مي‌تونه بهتر با كمونش تير بندازه. آخرشم آب هويج بستني به سهيل باخت.

جمشيد كه مسيج داد "حسن رحيمي رحمت خدا رفت" باور نكردم. دل زنگ زدن بهش نداشتم. سهيل بغض‌كرده گفت: آره...

هميشه مي‌رفتم دم خزانه مي‌گفتم: حسن هسَن؟!

ممد معتمد مي‌گفت: حسن نيسَن... حسن رفتن پيش ننه حسن!

مي‌فهميدم با پرونده و دفتر دستك رفته پيش مديرمالي. رئيس خزانه است (بود).

حسن چكار كنم با صدات كه هنوز تو گوشمه... با عكسات.. با خاطره تمام جاهايي كه باهم رفتيم...

چكار كنم حسن...

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 18:15  توسط مصطفی  | 

 دل تنگم از اين اتاق چند در چند..

كدام را مي خواهي، شرق بنفشه را يا شرق بهشت!؟

دنيا را به چه مي خواهي؟ به چند؟ به من كافيست؟ ! دنيا را تا كجا مي خواهي؟ تا من ؟ تا تو؟ تا كدام غروب غم گرفته ...

شرق خشايارشا يا شرق عدن.. هي هي هي.. درونم كسي هست كه هنوز نهيب مي زند. كسي كه دست بردار نيست. صداش از فرياد گذشته، به ناله رسيده: كدام را مي خواهي؟

"اگه داد بزنم هيچ كدوم.. دست از سرم بر مي داري!؟ من هيچم. از تهي سرشارم.. روزگارم خاليست.."

كدام را؟ رمبو را.. ميلر را.. گوگن را..

گشادي.. فقط همين.. از روز و شب ملولم و .. تنها خوابم آرزوست..

هيچ كدام را نمي خواهم. شرق رختخوابم را مي خواهم كه دراز به دراز لم بدهم و تهي از عشق و مستي من باشم و من...

من نه آنم كه تو را هيچ فراموش كنم..  و همچنان مثل يك ميوه تب تند رسيدن دارم!

" يك زماني مي خواستم داستان اتودي كه گم كردم و پيدا كردم رو بنويسم. حالا شيش تا اتود بعد از اون گم كردم و پيدا نكردم و..."

" يك زماني مي خواستم دنيا رو بگردم.. يكي رو پيدا كنم كه توي چشمهاش يه چيز عجيب باشه. چشمهايي كه هرچي زل بزني نفهمي چه رنگي باشد و همه چيز يك اتفاق باشد. يه اتفاق ساده. يه چيز پيش پا افتاده كه هرروز تكرار مي شه و اون روز يه جور ديگه مي شه. اما اون روز رسيد و هيچي نشد. اون چشمها رسيدند و رنگ رنگي بودند و هر روز به رنگي باز هم اون اتفاق نيفتاد"  اتفاق در تو مي افتدـ

آن زلف سياه را تو بر يك سو زن..

ديروزهاي خوب رفتند. امروزهاي خوب هم مي روند. فرداهاي خوب هم رفته اند. من.. اما نمي روم. از رو نمي روم.

دستم روي كليد.. كدام را مي خواهم: شرق بهشت را يا...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 9:15  توسط مصطفی  | 

سريال مختارنامه اصرار عجيبي بر تلطيف كردن چهره‌ي مختار و نشان دادن رافت اسلامی و مهربانیش دارد. اما تا سريال تمام مي شود در برنامه هنگام درنگ کارشناسان محترم از قساوت مختار و بي‌رحميش در كشتن عوامل كربلا به فجیع ترین شکل ممکن و قطع دست و پا و سوزاندنشان صحبت مي‌كنند!!

(دیشب٬ مختارنامه٬ هنگام درنگ با حضور دکتر محمدحسین رجبی دوانی!)

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 12:2  توسط مصطفی  | 

توالت فرنگي

چه صندلي دلپذيري است

وقتي از همه‌چيز

گُهت مي‌گيرد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اردیبهشت1390ساعت 12:36  توسط مصطفی  | 

امشب دلم برای هیچ چیز تنگ نیست و این مرا دل تنگ می کند.
+ نوشته شده در  جمعه 2 اردیبهشت1390ساعت 17:47  توسط مصطفی  | 

سقراط اعتقادی به نوشتن نداشت. می گفت نوشتن٬ زایش اندیشه را از بین می برد. می گفت وقتی اندیشه را مکتوب کنی مثل باری است که بر زمین گذاشته ای و از آن خلاص شده ای.*

من مدتهاست که کم می نویسم. اصلا نمی نویسم. مدتهاست فکر می کنم حرفی برای گفتن ندارم٬ یا نمانده. مثل الان

 

*به نقل از غلامحسین ابراهیمی دینانی

+ نوشته شده در  شنبه 2 بهمن1389ساعت 23:26  توسط مصطفی  | 

          

بخوانید. چیز خوبی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 9:20  توسط مصطفی  | 

در حمايت از رامين:

آلبوم جديد افتخاري با نام "زر زيادی" منتشر شد

يك‌ساعت پس از سخنان رامين (معاون وزير ارشاد) مبني بر"«شما غلط می کنی اين اراجيف را مطرح می کنی»" استاد عليرضا افتخاري در حمايت از ايشان آلبوم جديدي را با نام "زر زيادي" منتشر نمود.

به گزارش طنزنيوز، اين آلبوم كه شامل قطعاتي همچون "اراجيفانه"، "زر زر نكن"، "غلط دان دل"، "زپرشك" و "دري‌وري گويان" مي‌باشد، با صداي گرم استاد افتخاري ساعتي پس از سخنان محمد علي رامين روانه‌ي بازار شد.

افتخاري تصريح كرد: سخنان رامين فصل جديدي را در آزادي بيان گشوده است و بنده از ايشان بسيار متشكرم.

گفتني است درپاسخ به سوال يكي از خبرنگاران از وي كه چگونه به اين سرعت اين آلبوم را آماده نموديد، افتخاري با تشر گفت: شما غلط مي كني درمورد آثار بنده زر مفت مي‌زني!

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 مهر1389ساعت 10:9  توسط مصطفی  | 

- قلی خان دزد بود٬ خان نبود. به سن و سال تو که بود به خودش گفت ببینم می تونی تا آخر عمرت تنهایی هزارتا قافله رو لخت کنی... هزارتاش که تموم شد گفت ببینم می تونی یه قافله رو سالم به مقصد برسونی... نتونست و مشغول ذمه خودش شد.

چقدر لذت می بردم و می برم از این دیالوگ سریال روزی روزگاری که این شبها برای صدمین بار دارد از شبکه یک پخش می شود. مسلما اگر هزار بار دیگر هم ببینم٬ از دیدنش سیر نمی شوم.

+ نوشته شده در  شنبه 27 شهریور1389ساعت 8:55  توسط مصطفی  | 

 

این روزها دوباره موضوع دیدن هلال ماه بحث داغ محافل شده است. اصولا اینکه این مساله سالی دوبار و فقط در آغاز و پایان این ماه رخ می دهد خود تامل برانگیز است.

البته این نکته نیز حایز اهمیت است که  چرا این هلال در یازده ماه بقیه سال مساله ساز نیست!

هرچند پروفسور کاظم المحلوجی از دانشگاه الاحمق تانزانیا معتقد است که از لحاظ علمی هلال ماه در این زمان بخصوص دچار خود مخفی گری حاد در مقارنه اش با زمین و خورشید می شود. ولی هنوز در توجیه علمی این قضیه بین محققان محل اختلاف است.

ولی عده ای همچنان معتقدند حاد بودن این مساله در بین عامه مردم بیشتر از آنکه به جنبه علمی قضیه مربوط باشد بیشتر به معده های آنها مربوط می شود. حتی عده ای از محققان که با دید بدبینانه تری به این مساله می نگرند بیان می کنند که برای عوام مساله مقارنه و رویت هلال به خودی خود زمانی دارای اهمیت می شودکه به این نکته توجه داشته باشیم که کلا چند روزی در ابتدا و انتهای ماه می توانند همچنان به خوردن و آشامیدن ادامه دهند!!

نکته ی مهمی که نباید از نظر دور داشت حکم شرعی و فقهی در این خصوص است که اکثر فقها به رویت هلال با چشم غیر مسلح تاکید دارند و الا انجمن نجوم غیر آماتوری آسمان قشنگ در آخرین گزارشات خود از اعلام رصد دقیق هلال ماه تا صدهزار سال یا صد میلیون سال ـ به علت واضح نبودن تعداد صفرها ـ دیگر خبر داده است.

بنابراین مساله چالش برانگیز این است که اگر هلال ماه از لحاظ علمی قابل رویت نباشد اما توسط چشم غیر مسلح رویت شود یا بالعکس تکلیف چیست؟!!

اگر همانطور که دکتر ادوارد احمد از موسسه تحقیقاتی نایس اسکای اظهار می دارد: هلالی که از نظر علمی هنوز متولد نشده قابل رویت با چشم نیست پس تکلیف موارد گزارش شده در این زمینه چه می شود؟! به عنوان مثال در یکی از موارد جنحالی گزارش شده حسن نامی در حسین آباد سفلی اعلام کرده بود که شخصا به تنهایی ماه را از پشت بام منزلش دیده است. هرچند تحقیقات مفصلتر بعدی ثابت کرد به هزارو یک دلیل منجمله کور بودن شخص مذکور و اینکه کپر محل سکونت وی اصولا دارای پشت بام نمی باشد موضوع این ادعا را کاملا منتفی نمود.

در مورد دیگری که دکتر شادمان از بیمارستان گل واژه ارسال داشته مشاهدات خود را اینطور گزارش می دهد:

- طرفهای غروب بود. من که از بیکاری حوصله ام سر رفته بود از اتاق استراحت خود خارج و به پشت بام بیمارستان رفتم. هوای دلچسبی بود. تصمیم گرفتم همانجا بنشینم. می دانید که.. این پرستارها از صبح نمی گذارند آدم دو دقیقه آرامش داشته باشد. داشتم می گفتم... همینطور که به آسمان زل زده بودم هلال نازک ماه را دیدم. باورتان نمی شود چقدر باریک و قشنگ بود...

البته این مورد نیز با بررسیهای بیشتر مردود اعلام شد.چرا که این نامه از تیمارستان گل واژه که به علت خطای دید بیمارستان گل واژه خوانده شده بود ارسال گشته بود و دکتر فوق الذکر به علت بیماری توهمدر آن مکان تحت مراقبت به سر می برد!!

هرچند هنوز صحت هیچ یک از موارد گزارش شده به اثبات نرسیده است ولی خصوصا این روزها لحظه لحظه بر موارد بسیاری که در این زمینه گزارش می شود افزوده می گردد و مساله رویت هلال ماه همچنان درصدر اخبار و شایعات قرار دارد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 17:20  توسط مصطفی  | 

گفت: چشماتو ببند...

گفت: باز نکنیا...

در به هم خورد. چشمهایش را باز کرد.

رفته بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 تیر1389ساعت 15:22  توسط مصطفی  | 

ای کسانیکه متولد شده اید٬ آیا بر این پندارید که همیشه ما در زاد و ولدها نقش داشته ایم!؟ اگر به شب های تاریک و آدمیان تاشی ایمان ندارید٬ سخت در اشتباهید...

(خرگوش نبی٬ باب آفرینش٬ ...!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 17:51  توسط مصطفی  | 

بي قرارتر از هميشه

مسواك مي‌زنم

دندانه‌هاي ساعت را

 



 

روز برفي

با تو آغاز شد

روز آفتابي

بي من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 تیر1389ساعت 18:14  توسط مصطفی  | 

نه كتابي مقدس مانده و نه هويجي باقي.

خرگوش نبي را با هويجي استعمال شده به روزمرگي انداخته‌اند.

در اين مكان هيچ چيزي داراي وجود ‌بوده نمي‌باشد ديگر.

سوسن خانوم..ابرو كمون..چشم عسلي..

سوسنو سوسنو سوسنو سوسنو... چه سير تسلسلي از اين زيباتر؟!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 خرداد1389ساعت 17:48  توسط مصطفی  | 

ای کسانیکه خریت می کنید٬ از توجیه بی فایده دست بردارید٬ همانا این هویجی است که در سرنوشت همه ی شما روزی استعمال خواهد گردید!

(الهویج٬ خرگوش نبی٬ باب ازدواج)

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اسفند1388ساعت 13:54  توسط مصطفی  | 

رو در و دیوار این شهر..

                             هنوز از تو یادگاره..

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 بهمن1388ساعت 7:38  توسط مصطفی  | 

در را محکم به هم کوبید و بیرون رفت. الهه  به سفیدی سقف خیره شد. محسن داشت چشمهایش را می مالید. مامان ابروهایش را درهم کرد: چندبار بگم نکن..

حسنیه مشغول جمع کردن قندهای پخش و پلا شده روی فرش شد.

- ولش کن.. باید جارو بکشم..

حسنیه بی توجه دستش را روی فرش می کشید. چیزی از چشم الهه به پایین سرید. مورچه ای لابلای پودر سفید قند وول می خورد. مامان پا شد. محسن ناخودآگاه عقب پرید.

- پاشو برو نون نداریم..

مامان با جارودستی  برگشت. محسن پول را مچاله کرد توی جیبش. الهه پشت دستش را روی صورتش کشید. مورچه روی دست حسنیه راه می رفت.

- حالا انگارچی شده..

حسنیه انگشتش را گذاشت روی مورچه. الهه روسری را از سرش کشید. محسن غرغر کنان رفت. یک قطره چکید روی دست الهه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 1:19  توسط مصطفی  | 

ای کسانی که هویج می خورید٬ البته که در سرنوشت هر دختر خاله ای٬ پسر خاله ای قرار داده ایم٬ دهه!!

(الهویج٬ خرگوش نبی٬ حذفیات)

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 دی1388ساعت 17:47  توسط مصطفی  | 

همانا ما شما را با گوش هایی دراز آفریدیم تا پند را پذیرا باشید٬ وای بر شما اگر خر گردید!

(الهویج٬ خرگوش نبی٬ باب آفرینش)

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 14:0  توسط مصطفی  |