خورشيد مهربانانه تلالوهاي جان بخشش را پراكنده مي كرد. يك صبح دلپذير ديگر آغاز گشته بود و چند تكه ابر كپه كپه در آسمان آبي خودنمايي مي كردند.
مجيد كه مثل هميشه صبح زود از خواب بيدار گشته بود پس از خوردن صبحانه مختصرش و خداحافظي با مادرش از خانه بيرون رفت تا كارش را با ياري خدا شروع كند. او يك جوان بيست ساله بود كه با مادرش در يك خانه كوچك اجاره اي زندگي مي كردند. پدر مجيد كه يك كارگر زحمتكش شهرداري بود چند سال قبل در يك سانحه رانندگي درگذشته بود و مجيد با كار در يك مغازه مكانيكي هزينه زندگي خود و مادرش را تامين مي كرد.
مجيد آرام آرام مثل هميشه به طرف محل كارش كه فاصله زيادي از خانه شان نداشت مي رفت و در افكار دور و دراز خود غوطه ور بود. هواي تميز و پاك صبحگاهي را استشمام مي كرد و به زندگي آينده اش فكر مي كرد. به مادرش كه آرزويش اين بود كه ازدواج تنها فرزندش را ببيند.
همينطور كه قدم زنان كوچه ها را طي مي كرد تا به مقصدش برسد ناگهان صدايي لطيف توجه اش را به خود جلب كرد:
- ببخشيد آقا...
به طرف صدا برگشت. با ديدن دختر جواني كه صاحب صدا بود قلبش به تپش افتاد. دختر با صداي نرم و لطيفش گفت: ببخشيد، ماشينم پنچر شده. مي شه كمك كنيد؟.. من بلد نيستم.
مجيد سري تكان داد و جلو رفت. وسايل را از صندوق عقب پرايد دختر درآورد و شروع كرد به تعويض لاستيك ماشين. در همين حين زنگ موبايل دختر به صدا درآمد و او مشغول صحبت با آن شد.
مجيد همينطور كه كار مي كرد مبهوت زيبايي و خنده هاي دلنشين دختر گشته بود كه ناگهان دردي را دستانش حس كرد. بلي، از بس حواسش پرت شده بود آچار را به دستش كوبيده بود.
دختر كه از آه مجيد به طرف او برگشته بود با نگراني گفت: چيزيتون شد آقا؟!
- چيزي نيست نازنين خانم، آچار خورد به دستم.
- وا... شما اسم منو از كجا مي دونيد!!؟
مجيد دستپاچه و شرمگين از اشتباهي كرده بود گفت: معذرت مي خوام، داشتين با تلفن حرف مي زدين شنيدم كه اسمتونو گفتين.
نازنين با خنده مليحي در جوابش گفت: خب وقتي حواست به حرفاي منه، معلومه كه دستت اينجوري مي شه!
مجيد در حاليكه قرمز شده بود با هول جواب داد: ببخشيد.. ناخودآگاه حرفاتونو شنيدم.
نازنين با تبسمي شيرين گفت: اشكال نداره.. شوخي كردم باهاتون. راستي شما چقدر قشنگ داريد لاستيك عوض مي كنين!
مجيد خجالت زده جواب داد: آخه شغلم اينه.
نازنين خنده كنان گفت: پس خوش به حال خانمتون!
مجيد احساس عجيبي داشت. هيچ وقت اينجوري نشده بود. تمام تنش داغ شده بود و قلبش به سرعت مي زد.
سعي كرد كارش را بيشتر طول دهد. نمي خواست نازنين به اين زودي برود.
به اين فكر مي كرد سرانجام دختر روياهايش را يافته است.نازنين همانگونه بود كه هميشه در ذهنش مجسم كرده بود، قدبلند، چشمهاي مشكي درشت با ابروهايي كماني و خنده شيريني كه از لبهايش دور نمي شد.
مجيد غرق در افكار شيرينش شده بودكه صداي نازنين او را به خودش آورد:
- تمام نشد آقا..
- من مجيد هستم.
- ببخشيد تمام نشد آقا مجيد؟
- چرا.. چرا داره تمام مي شه.
مجيد با خودش كلنجار مي رفت كه چگونه با نازنين صحبت كند. كار ماشين را كه تمام كرد، در صنوق عقب را بست و به نازنين گفت: درست شد.
نازنين با خوشحالي گفت: دستتون درد نكنه آقا مجيد.
مجيد تمام شهامتش را بكار بست آرام گفت: ببخشيد نازنين خانم.. من..
زنگ موبايل نازنين حرفش را نيمه تمام گذاشت. مجيد نفس عميقي كشيد و صبر كرد تا صحبت نازنين تمام شود.
نازنين همينطور كه داشت با موبايلش حرف مي زد لبخند قشنگي به مجيد زد و سوار ماشين شد.
ماشين را روشن كرد و در حاليكه گوشي موبايل در گوشش بود براي مجيد دستي تكان داد و از آنجا دور شد.
هواي صبحگاهي خنك و دلچسب بود و مجيد، با سر و رويي عرق كرده به سمت محل كارش به راه افتاد.