تبليغاتX
آییتا
 

ابلهی دید اشتری به چرا ( به فتح چ )

                              گفت: نقشت همه کژ است چرا ( به کسر چ )؟

اشتر بگفتی: بنا به هژمونی دیدگاه هرمنوتیک نقادانه ی موجودیت وجود ساختارهای پسامدرن ( به ضم پ ) کژی از کژنهادی ریشه دوانیده در ناخودآگاه شما سرچشمه می گیرد.

ابله سری به تمسخر بجنباد و بگفتش: مشکل از کژخوانی و ساختار کژنهادینه ی ذهن شماست که هر سهلی را سخت می نماید: ابلهی دید...نه عاقلی!!

tempfa.com نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 18:59  توسط مصطفی  |  tempfa.com

خورشيد مهربانانه تلالوهاي جان بخشش را پراكنده مي كرد. يك صبح دلپذير ديگر آغاز گشته بود و چند تكه ابر كپه كپه در آسمان آبي خودنمايي مي كردند.

مجيد كه مثل هميشه صبح زود از خواب بيدار گشته بود پس از خوردن صبحانه مختصرش و خداحافظي با مادرش از خانه بيرون رفت تا كارش را با ياري خدا شروع كند. او يك جوان بيست ساله بود كه با مادرش در يك خانه كوچك اجاره اي زندگي مي كردند. پدر مجيد كه يك كارگر زحمتكش شهرداري بود چند سال قبل در يك سانحه  رانندگي درگذشته بود و مجيد با كار در يك مغازه مكانيكي هزينه زندگي خود و مادرش را تامين مي كرد.

مجيد آرام آرام مثل هميشه به طرف محل كارش كه فاصله زيادي از خانه شان نداشت مي رفت و در افكار دور و دراز خود غوطه ور بود. هواي تميز و پاك صبحگاهي را استشمام مي كرد و به زندگي آينده اش فكر مي كرد. به مادرش كه آرزويش اين بود كه ازدواج تنها فرزندش را ببيند.

همينطور كه قدم زنان كوچه ها را طي مي كرد تا به مقصدش برسد ناگهان صدايي لطيف توجه اش را به خود جلب كرد:

- ببخشيد آقا...

به طرف صدا برگشت. با ديدن دختر جواني كه صاحب صدا بود قلبش به تپش افتاد. دختر با صداي نرم و لطيفش گفت: ببخشيد، ماشينم پنچر شده. مي شه كمك كنيد؟.. من بلد نيستم.

مجيد سري تكان داد و جلو رفت. وسايل را از صندوق عقب پرايد دختر درآورد و شروع كرد به تعويض لاستيك ماشين. در همين حين زنگ موبايل دختر به صدا درآمد و او مشغول صحبت با آن شد.

مجيد همينطور كه كار مي كرد مبهوت زيبايي و خنده هاي دلنشين دختر گشته بود كه ناگهان دردي را دستانش حس كرد. بلي، از بس حواسش پرت شده بود آچار را به دستش كوبيده بود.

دختر كه از آه مجيد به طرف او برگشته بود با نگراني گفت: چيزيتون شد آقا؟!

- چيزي نيست نازنين خانم، آچار خورد به دستم.

- وا... شما اسم منو از كجا مي دونيد!!؟

مجيد دستپاچه و شرمگين از اشتباهي كرده بود گفت: معذرت مي خوام، داشتين با تلفن حرف مي زدين شنيدم كه اسمتونو گفتين.

نازنين با خنده مليحي در جوابش گفت: خب وقتي حواست به حرفاي منه، معلومه كه دستت اينجوري مي شه!

مجيد در حاليكه قرمز شده بود با هول جواب داد: ببخشيد.. ناخودآگاه حرفاتونو شنيدم.

نازنين با تبسمي شيرين گفت: اشكال نداره.. شوخي كردم باهاتون. راستي شما چقدر قشنگ داريد لاستيك عوض مي كنين!

مجيد خجالت زده جواب داد: آخه شغلم اينه.

نازنين خنده كنان گفت: پس خوش به حال خانمتون!

مجيد احساس عجيبي داشت. هيچ وقت اينجوري نشده بود. تمام تنش داغ شده بود و قلبش به سرعت مي زد.

سعي كرد كارش را بيشتر طول دهد. نمي خواست نازنين به اين زودي برود.

به اين فكر مي كرد سرانجام دختر روياهايش را يافته است.نازنين همانگونه بود كه هميشه در ذهنش مجسم كرده بود، قدبلند، چشمهاي مشكي درشت با ابروهايي كماني و خنده شيريني كه از لبهايش دور نمي شد.

مجيد غرق در افكار شيرينش شده بودكه صداي نازنين او را به خودش آورد:

- تمام نشد آقا..

- من مجيد هستم.

- ببخشيد تمام نشد آقا مجيد؟

- چرا.. چرا داره تمام مي شه.

مجيد با خودش كلنجار مي رفت  كه چگونه با نازنين صحبت كند. كار ماشين را كه تمام كرد، در صنوق عقب را بست و به نازنين گفت: درست شد.

نازنين با خوشحالي گفت: دستتون درد نكنه آقا مجيد.

مجيد تمام شهامتش را بكار بست آرام گفت: ببخشيد نازنين خانم.. من..

زنگ موبايل نازنين حرفش را نيمه تمام گذاشت. مجيد نفس عميقي كشيد و صبر كرد تا صحبت نازنين تمام شود.

نازنين همينطور كه داشت با موبايلش حرف مي زد لبخند قشنگي به مجيد زد و سوار ماشين شد.

ماشين را روشن كرد و در حاليكه گوشي موبايل در گوشش بود براي مجيد دستي تكان داد و از آنجا دور شد.

هواي صبحگاهي خنك و دلچسب بود و مجيد، با سر و رويي عرق كرده به سمت محل كارش به راه افتاد.

tempfa.com نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 14:1  توسط مصطفی  |  tempfa.com

بزرگترين مشكل جوان ها چه مي تواند باشد!؟

 

1. بيكاري          2. ازدواج        3. درس          4. دوست دختر، دوست پسر     5. اعتياد       6. خوشي زير دل زده      7. داشتن خلاء (منظور سرويس بهداشتي نمي باشد!)   8. هويت

 

با توجه به اينكه اين مساله كماكان در دست بررسي مي باشد و بخاطر اينكه تمامي گزينه هاي بالا همانقدر كه مي توانند درست باشند،  نادرستند و به علت اينكه يك عده همچنان از اين راه نان مي خورند و از غصه ي اين موضوع شب و روز ندارند و به سبب اينكه جوان بودن به خودي خود مشكل زا و مشكل آفرين و مشكل ساز و غيره مي باشد و از آنجا كه معمولا ما مشكلات اساسي را به طور ضربتي حل مي نمايييم و به دم دست ترين راه حل ممكن اكتفا مي نماييم و باز هم بخاطر اينكه ما ايرانيها اگر هيچ استعدادي نداشته باشيم در نظر دادن درباره همه چيز استاديم! بنابر اين دم دست ترين راه حل هاي ممكن جهت معلوم و معدوم كردن اين معضل، با توجه به نظر اهالي فن به شرح ذيل، اينها مي باشد:

 

- مي توانيد برويد پاي صحبتهاي آقاي سكولاريسم ( استاد رحيم پور ازغدي سابق! ) تا حاليتان كند كه مشكل جوانها فقط و فقط  ناشي از غربزدگي و بي ديني است! 

- طبق سخنرانيهاي جناب الهي قمشه اي، مشكل ناشي از نخواندن شكسپير و خصوصا هملت و بلد نبودن زبان در حد tobe or not tobe! مي باشد!

- نظر رئيس جمهور عزيز و محبوب و گرانقدر و دوست داشتني و قربان شان بروم اين است كه انرژي هسته اي حق مسلم جوان هاي ما مي باشد و مسلما نداشتن آن براي هر جوان ايراني خيلي بد است!

- دايي جان نيز نظر خاص خودشان را دارند: " هنوز تو اتوبوس تنگت نگرفته كه عاشقي از يادت بره !! "

- مامان جان هم مي فرمايند:  " بچه بچسب به درس و مشقت، اين چيزا كه فردا واسه تو نون و آب نمي شه!! "

- نظر ما: " جوان بودن خيلي چيز خوبي احتمالا مي باشد. پس يك روزي به آن حسابي فكر مي كنيم!...

 

tempfa.com نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 15:32  توسط مصطفی  |  tempfa.com
 
tempfa.com نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 19:57  توسط مصطفی  |  tempfa.com

اومدیم بریم تهران برا امتحانای پایان ترم.. برف شد.. کولاک شد.. تو مهرآباد هواپیما چپ کرد.. پروازا مالیده شد.. به اولین امتحان نرسیدیم!

به هر زوری بود رفتیم تهران برا باقی امتحانا.. باز برف شد.. قحطی گاز اومد.. ترکمنستان دید سر پل خر بگیریه به ایران گاز نداد.. مملکت کلا رفت تعطیلات.. در دانشگاه تخته شد.. تنها یه کار از دستمون براومد: هرچی بلد بودیم فحش دادیم!

اومدیم برگردیم.. پروازا باز کنسل شد.. مردیم تا با اتوبوس برگشتیم.. فرداش اعلام کردن بیاین برا امتحانای جبرانی.. دوباره تمام حرفهای نامربوطمان را تکرار کردیم!

هنوز یکی دیگه از امتحانا مونده بود.. زنگ زدن سریع برگردیم برا عمل فک.. رفتیم اتاق عمل کلی سرم و دم و دستگاه بهمون وصل کردن..یه ساعت دو ساعت.. پرستاره گفت: دکتر زنگ زده نمی یاد!

یه هفته بعد دکتر بالاخره تشریف آوردن.. هم فکو پیاده کرد هم چند میلیون پول ما رو!

الان ۱۰ روزی هست که با پک و پوز بسته افتادیم یه گوشه و فقط با نی مایعات می خوریم و حتی دیگه فحشم نمی تونیم بدیم!

راستی شما به قوانین مورفی اعتقاد دارید؟!!!

tempfa.com نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 2:18  توسط مصطفی  |  tempfa.com